تنها تو را داشتم كه مزدي براي بودنت نمي خواستي
خيانت را نمي شناختي و در مرامت دروغ جايي نداشت
تنها تو بودي كه ربودنت را ترسي نداشتم
آدمكها نميديدنت!
يك روز خدا
حكم حبس به دستمان دادند و تبعيد حصارك هاي رنگينمان كردند
به جرم اينكه
تو مي خواستي
رهائيت را جشن بگيري
اما توتنها نیستی
----
(نم نم بارون)
No comments:
Post a Comment